تبليغاتX
هزار و یک شب

*هزار و يک شب*        

امشب به قصه دله من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها




آمار وب




موزیک و سایر امکانات





دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود


[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 3:41 PM | |







دوست

دوست پاسخ نیاز آدمی است. و کشتزاری است که با عشق بارورش کنید و با سپاس خوشه هایش برگیرید.
هم سفره باشد و هم آتشگاه، که گرسنگیِ روح بر او آورید و آرام جان در او جویید.
چون دوست، سخن از خیال خود گوید، عقل به هیچ انگارید و جز شرح رضایت بر لب نیاورید.

و چون آهنگ سکوت کند، دل غوغای تپش وانهد که خاموش نجوای قلب او بشنود.
چونکه به قاموس دوستی، امید و انتظار، اندیشه و آرزو، جمله در سکوت زایند و خاموش در سخن آیند، بی نیاز کلام و فارغ از نام، به شادمانی ژرفی که نهان ماند و در فریاد نگنجد.
از دوست، چون زمان مفارقت فرا رسد، اندوه به دل نگیرید،
که به قامت او، آنچه عزیزتر می دارید، به روزگار جدایی دل انگیز تر به جلوه آید و مطبوع تر رخ نماید، هم بدان سان که رهروان را بلندای قله، از دوردستِ دشت بهتر عیان شود.
و دوستی را به طلبِ هیچ مقصود نخواهید مگر اعتلای روح. چرا که عشق اگر مقصدی تمنا کند، بغیر آنکه پرده ی خویش برگیرد و راز خود برنماید، باری نام عشق نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گسترد و غیر بیهودگی بار ندهد.
و پیوسته آنچه خوشتر می دارید و عزیزتر می شمارید در کار دوست کنید.
چون لازم آید که جذر دریای شما بازشناسد، هم رخصت دهید که در طغیان آن نظر کند و مدّ آن دریابد. و این چه باشد که به کشتن وقت، مصاحبت دوست طلب کنید؟
غنیمتِ همراهی او را همیشه به قصد زیستن لخظه ها بجوئید، به عزم سیر در اعماق زندگی، که او جام نیاز پر کند نه گودال بطالت.
به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید.
به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل، سپیده می دمد و جان تازه می شود.
پیامبر - جبران خلیل جبران

[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 1:22 PM | |







باید فراموشت کنم

 

باید فراموشت کنم


چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 0:43 AM | |







ديوار خاموشي

ميان تو و من ديوار خاموشي كشيده شده است

این ديوار نه از چيني بلكه از هواي گرفته و متراكمي است كه هيچ خدنگي نمي تواند از آن عبور كند

هفته هاست كه بيهوده انتظار رسيدن نجات دهنده واهي و پيك خيالي را مي كشم.

اما افسوس كه هر روز ديوار خاموشي تازه اي بين ما بر پا مي شود

ديواري كه گويي از يخ شفاف است و شدت يخ بندان همچنان بر قطر آن مي افزايد.

گاه به نظرم مي رسد كه ديوار جدايي از آب است و می توان از پشت آن بلور كبود تو را دید که مانند خورشيد فروزان جلوه  میکنی

با تمام نیروی خود سعی میکنم که از آن بگذرم اما دست و پا زدن در این ماده غلیظ بجایی نمیرسد و سرانجام در میان آن غرق می شوم.

افسوس که تو سنگیندل حتی حبابهای مهلکی را که در سطح رنگین آب میترکد نمیبینی

هزار و یک شبم چون باد گذشت طنین صدایت در دلم موند


[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 9:11 PM | |







میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را

تلخی برخورد شبهای سرد را


[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 2:39 PM | |







امشب به قصه دله من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

کاشکی می شد بهت بگم
علت اشک دیشبو
تنهاهی های خستمو،،،تا التماس شبمو
خیره شدن به قرص ماه
ولی دریغ از یک نگاه
کاشکی می شد بهت بگم
خندیدنهای تلخمو
نشستنهای سردمو
خیرگیهای طردمو
فکر یه رویای جدید، دیدن کابوس پلید
کاشکی می شد بهت بگم
قلب بدون کینمو
دل پر از درد و غم
دیشب دعا کرده بودم
عشق صدا کرده بودم
کاشکی می شد بهت بگم
چی از خدا خواسته بودم 
نه دیگه تورو ازش نخواستم  چون خدا بهم گفت اون کسی که تو میخوایش نمیشناسم و تا به حال پیشم نیومده سراغ تورو بگیره پس تو هم سراغشو نگیر


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط هزار و یک شب در 4:7 AM | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد